تحولات نظریه های انتقادی و تفسیری در نیمه دوم قرن بیستم: پروین مقبریان
تحولات نظریه های انتقادی و تفسیری در نیمه دوم قرن بیستم
پروین مقبریان
قرن نوزدهم اوج اثبات گرایان بود، با رشد جامعه صنعتی، پوزیتیویسم هم به مثابه واقعیت و هم به مثابه نظریه علمی گسترش یافت- پوزیتیویسم معرفت علم و عقلانی را برای تحلیل پدیده های اجتماعی در نظریه های خود ابراز داشتند بدینگونه زیست جهان را توجیه میکردند. معرفت علمی که ابتدا بر آن بود عقاید فلسفه اخلاقی، سیاسی و عوامانه را به طور مدام مورد سنجش نقادانه قرار دهد بتدریج با تعصبات و پیش داوریهای همان کسانی که مدعی چنین معرفتی بودند مواجه شد.
تصویر روشن این معرفت که از آدمیان می طلبید با شجاعت از عقل خود بهره جویند و به استقلال و بلوغ فکری برسند با ظهور جامعه صنعتی در قرن نوزدهم و بیستم به تیرگی گرائید. در این دوران شاهد امپریالیسم ، استعمار، استثمار و بی هنجاری و از خود بیگانگی هستیم چرا که تسلط فایده گرایی در اخلاق و سیاست و اقتصاد، نمونه هایی از فرهنگ پوزیتیویستی شده بود و این خود با معرفت آنها در تضاد بود. بدین ترتیب بحران ها آشکار شد و زمینه برای شکل گیری نظریه های اجتماعی دیگر بعنوان انتقاد از وضع موجود فراهم آمد. قرن بیستم شاهد واکنش به پوزیتیویسم است. انتقادهای تئوریسن های جدید موجب شکل گیری تئوریهای جدید شد. مکاتب انتقادی، علوم اثبات گرایی را ابزاری در جهت باز تولید روابط اجتماعی موجود میدانند و در انتقاد از ایدئولوژی پیشی گرفتند و نیز شعارهایی را در زمینه کاهش فرد گرایی و آزادی داده اند ، فاکتورهایی که در دنیای خشن سرمایه داری مصرفی نوین به منزله تهدیدهایی برای دموکراسی بحساب می آید. مکاتب انتقادی در واقع سه مقوله علم و فرهنگ، ارزش، کنش و آزادی را در تفکر اجتماعی و فلسفی و سیاسی عصر جدید مهم قلمداد کردند.
روش دیالکتیی آنان ترکیبی از فلسفه، علوم اجتماعی و سیاست های رادیکال میباشد و در صدد آن است که ارتباط بین اقتصاد، دولت، جامعه، فرهنگ و تجربیات فردی را مشخص سازد – این مکاتب تئوریهای کلاسیک کارل مارکس، ماکس وبر را تجدید نظر کردند تا طبق آن سنتزهای نظری جدیدی برای زمان معاصر ارائه دهند.
بدین ترتیب اینان دیالکتیک را برای پژوهش های خود قبول داشتند. دیالکتیک یعنی واقعیت در حال حرکت . اما بدنبال هر حرکتی تغییراتی هم هست. از طرفی دیالکتیک ارتباط تنگاتنگ بین تمام پدیده های موجود در یک کل یا تمامیت را می رساند – بقول گورویچ، دیالکتیک حرکت و تغییر در یک کل است یعنی هر حرکت و تغییری الزاما یک دیالکتیک به حساب نمی آید.حرکت و تغییر به شرطی که در یک کلیت واحدی رخ دهد به دیالکتیک تعبیر می شود. در دیالکتیک ما با تقابل های دو گانه مواجه ایم . به عنوان مثال یک جامعه با گروه اجتماعی به همان میزان که منظم و ساختمند است ، به همان میزان حامل تفاوت های حساس میان اجزا است و این کل تمام را تشکیل میدهد.
به این معنی تمام جهان هستی و جهان اجتماعی یک دیالکتیک است – به عنوان مثال شرح وبر در تقابل میان روح سرمایه داری و اخلاق پروتستانیزیم، یک شرح دیالکتیکی از واقعیت دیالکتیکی است یا تقابل نیروها و روابط تولیدی در نظریات کارل مارکس یک شرح دیالکتیکی است یا شرح دورکیم از تقابل استعدادهای فردی و خصلت های نقش در ساختار تقسیم کار اجتماعی که موجب تغییر و حرکت در نظام اجتماعی و روابط ساختاری جامعه از مکانیک به ارگانیک می شود یک رابطه دیالکتیکی است. بدین ترتیب روش دیالکتیکی مکاتب انتقادی درپی آن است که ارتباط بین پدیده های اجتماعی را مشخص سازد تا بتوانند کنش و آزادی، فرهنگ و ساخت ها را در جامعه و تفکرات اجتماعی به چالش بکشانند تا راه حل های جدیدی برای زمان حال ارائه دهند.
مکاتب تفسیری و تفهمی نیز( کنش متقابل نمادی در شبکه ارتباطات جمعی) و (فهم از موقعیت ) را مهم تلقی کردند و روش طبیعت گرایانه را برای پژوهش پذیرفتند.
هربرت بلومری از بنیانگذاران مهم این مکتب، با توجه به اهمیت نقش ( مفهوم ) در علم و نظریه های علمی، بر آن بود که در روش شناخت و انجام مراحل پژوهش ، پژوهشگر باید پیش از اینکه به شناخت و تعریف مسئله بپردازد باید نگرش خود را نسبت جهان هستی و موضوع مورد مطالعه وارسی کند و آنرا در شش مرحله بیان میکند:
1) بازنگری موضوع مطالعه از دیدگاه و ((تصویر پیشین جهان تجربی))، یعنی در این مرحله ابتدا جایگاه مسئله مورد نظر در جهان تجربی از نظر پژوهشگر و چارچوب نظری که وی بدان قائل است مشخص میشود ، سپس ارتباطات بین مسئله مورد مطالعه با دیگر اجزاء جهان تجربی ، مرزها و روابط متقابل آن با دیگر پدیده ها مورد بررسی قرار می گیرد.
2) مرحله دوم ( مسئله ای کردن) موضوع مطالعه است.
3) گرد آوری داده ها.
4) تحلیل و روابط میان داده ها.
5) تفسیر نتایج.
6) بازنگری روابط نطریه و عمل.
(( بولمر)) حرکت از مفاهیم اولیه را که ناشی از برخوردهای عادی، جاری است، حرکت از ((مفاهیم معین)) به (( مفاهیم حساس)) می گوید که در این مرحله با شناخت این (( مفاهیم حساس)) که سخنگوی درست تری برای واقعیت هستند ، بهتر و عینی تر می تواند نظریه عمل را تحلیل کند.
تفسیر گرایان دیگری همچون ماکس وبر- مید ... نیز با کمی تفاوت ، متغیر اصلی را در تحلیل پدیده های اجتماعی تفسیر گروهی از موقعیت تعبیر می کنند.
در کل، درپارادایم جامعه شناسی تفسیری ، متغیرهای اصلی عموما به تحلیل گروهی سازمان یافته از موقعیت های موجود در نظام اجتماعی است. مهمترین مسئله قابل توجه در نظر تفسیر گرایان این است که 1- تبین علمی تنها عبارت از پیدا کردن همبستگی میان متغیر ها نیست بلکه طرح همبستگی تنها یکی از طرحهای تحقیقاتی است. 2- دومین نکته این است که تعیین هر متغیری پیش از شناخت مفاهیم حساس – در حقیقت یک نوع کاهش گرایی ( تقلیل گرایی) است.
در واقع با مطالعه تحولات نظریه های انتقادی و تفسیری – میتوانیم به تحولات درونی از جمله تکثر روش شناختی و هستی شناختی در نیمه دوم قرن بیستم دست یابیم که از این رهگذر شاید بتوان به معرفتی علمی نایل آییم.
خصایص این معرفت را که موجب متمایز ساختن آن از گونه های دیگر معرفت است بدین ترتیب است:
1) خصیصه های متقابل علم و فلسفه: پرسش های خاص در پژوهش های معرفت شناسی را علم و پرسشهای کل را فلسفه بررسی و پاسخگویی می کند.
2) خصیصه های آزمایشی علم که خود شامل چند مرحله است: الف) منطق علمی: ازآنجا که خاصیت اصلی پژوهش های علمی ، پرسش های خاص بود لذا اصلی ترین منطق متناسب با علم ، منطق استقراری شناخته شد و است ( منطق استقراری یعنی حرکت از جزء به کل). ب) پژوهش میدان عملیاتی: مطالعه علمی الزاما مطالعه ای مستقیم است که در زمان و مکان خاصی رخ داده است اعم از اینکه زمان رخ دادن گذشته، حال یا آینده باشد- پیدا کردن میدان عملیاتی تحقیق چه در گذشته و آینده چه در حال ، در واقع پیدا کردن متغیرهای حساس و مرز قایل شدن در حوزه عملیات تحقیق متناسب با آن نوع خاص رهیافت است. ج) شرایط آزمایشی: در این مرحله روایی و اعتبار مورد سنجش قرار میگیرد.
3) خصلت روش شناسی : این خصلت به اصول معنا شناسی و روشهای تحقیق می پردازد.
4) تبین علمی: آخرین شرط معرفت علمی تبین علمی است. وآن یعنی شرح چگونگی انجام وقایع و قوانین نسبتا پایدار و تکرارپذیر آن است بطوری که بتوان داده ها را بطور روشن و عینا برای مراجعه کننده معنا کرد.
بنابراین انجام تمام این مراحل نشان دهنده معرفت علمی است- در واقع این مکاتب ( انتقادی و تفسیری) در خصوص نقد اجتماعی و نقد کنش اجتماعی با هم همراه شدند تا بتوانند از فرو کاستن هر یک از حوزه ها به دیگر حوزه ها جلوگیری بعمل آورند و هرگونه (( شی زدگی)) و (( ایدئولوژی زدگی)) را در جامعه تشخیص داده و بدین ترتیب به کنش معقول در جوامع یاری رسانند و پاسخگوی این پرسشها باشند.
آیا رفتار انسان را میبایستی نتیجه قطعی، معلول و محصول شرایط یا متغیر وابسته تلقی کرد؟
یا رفتار انسان را می بایستی نتیجه اجتماعی ، پاسخ آگاهانه یا کنش مشروط تلقی نمود تا بتوان به نقش و مشارکت آگاهانه انسانها در سرنوشت خود که از مقوله های مهم است پی برد.
